دنياي عجيبي است؛ وقتي مي خواهي گريه کني
شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري
و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي
براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري
و نه حتي نيازي به ريختن اشک

چشمانت رابرای کسی که مفهوم اشک رانمیداندگریان مکن
دنياي عجيبي است؛ وقتي مي خواهي گريه کني
شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري
و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي
براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري
و نه حتي نيازي به ريختن اشک

من از این عشق ازاین عشق چه حاصل دارم....

خداوندا
...من از تنهايي و برگ ريزان پاييز ، من از سردي سرماي زمستان ،
خداوندا
...خداوندا
...من از ماندن چون مرداب مي ترسم
.خداوندا
...مي ترسم
.خداوندا
...خداوندا
...من از رفتن مي ترسم
پناهم
دهحالا كه باتو نيستم...
میام اینجا فقط مینویسم: خدا نخواست ما باهم باشیم...
من نمیبینمت..میروم فرسنگها فرسنگ دور..! ولی همیشه دعات میکنم..
این عبارت رو با تمام وجودم حس میکنم :
دقایقی تو زندگیت هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه
که دلت میخواد اونو از تو رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی با تمام وجوت بغلش کنی..
ناراحت نیستم الان دارم لبخند میزنم..
خوشحالم !
نه از اینکه دوری و غیره...
نه نه..!
از اینکه ترودر رویا دارم...از اینکه کسی دارم که در رویام دوستش داشته باشم و در رویایم
بغلش کنم ...!
من تصمیم گرفتم غصه نخورم..با امید برم جلو..!
شاید این تلقین ها کمی بهم کمک کنه..!
شاید تورو دیگه نبینمت..
من باید قوی باشم..
من قوی ام..
من مبارزه میکنم..
من سرشار از انرژی هستم..
من تحمل میکنم..!
من گله نمیکنم از دوری از دلتنگی..از نبودنت...
من میتونم من باید بتونم عزیزم..!
شبی که از عشقم پرواز داشتی احساس میکردم یه تکه از وجودم پر زد و رفت ..رفت
چون که دوستت دارم ..تا آخر دنیا حتی اگه قسمت من نباشی..!

بالاخره اپ کردم و اومدم ولی با یه دل دیگه چون دیگه عشقی ندارم ولی خیلی دوسش دارم و فراموششش نمیکنم با اینکه نامردی کرد ولی خیلی دوسش دارم
منتظر نظرتون هستم
عشق مثل آب مي مونه که مي توني
توي دستت قايمش کني...
آخرش يه روز دستت رو باز مي کني مي بيني نيست
قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي...
اما دستت پر از خاطره است

ديشب در هواي عشق تو دل را به آسمان زدم وخواب را چشمانم ربودم .
ديشب به خاطر وجود تو پلك هايم را هزار بار باز وبسته كردم تا شايد يك لحظه
ديشب براي هر بار خيال تو در ذهن دلم تمام صورتم را با اشك هايم شستشو دادم
ديشب هوا ، هواي عاشق شدن بود هواي دو باره زنده شدن بود هواي كلبه عشق بود هواي يك شب مهتابي در كنار هم بود هواي نم نم بارون در كنار يك شعله ي داغ محبت بود هواي گل هاي لاله را پر پر كردن به اميد، آمدن يا نيامدن بود
هواي با تو بودن و با تو مردن بود
سعي كن تنها باشي:
زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت.
بگذار عظمت عشق را درك نكني:
زيرا آنقدر عظيم است كه تو را نابود خواهد كرد.
بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد:
زيرا اگر عشقي در آن منزل كند
به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد.
اما اگر عاشق شدي:
سعي كن تنها يك نفر را دوست داشته باشي

عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي
هميشه .
جام بلور ، تنها يك بار مي شكند .
مي توان شكسته
اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت
اما شكسته هاي
جام ، آن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست .
احتياط بايد
كرد .
همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق
نيز ...
بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي
گيرند
با گريه مي خوابم
و آنقدر خواب تو را مي بينم
كه تعبيرش بايد
آمدن تو باشد
بعد اما
تنها نسيمي از پنجره
نسيمي از تو بي خبر
حالا مي توانم رو به روي پنجره
بنشينم و گريه كنم
تا خوابم ببرد
و خواب تو را ببينم
آنقدر كه تعبيرش بايد....

نقش اشک بر گونه ام یادگاری ات شده قطره ی کوچک چه بزرگ بهانه ی تو را داردیخی کوچک با تیغ مینگارد بر صفحه ی دلم
:بی تو بودن درد است ،عذاب بی پایان است...
می اید و می اید و می اید شاید باورت گرددکه میترسد از انکه با نبودنت دلی یادش برود بکوبد در سینه ای که حسرت بودنت رامیکشد
با همه ی کوچکی خود زیاد است!!!فراموش نکرده قانون زنجیر را ...پیوستگی!
...دست بی رحم زمانه چه فاصله ای بین ما انداخت!فراقی به وسعت من تا تو...
دردی اندازه ی یکی بودن دلهایمان و نبودنت برایم!نبودنم برایت!
زهر این غم کشنده فراموشم کرده چه بودم وکه بودم!
دیگر انگار قلمم هم تاب دوری ات را ندارد نفسش تو بودی بی نفس به هق هق افتاده...
چند آه باقیست تا برگشتت؟چند ضربه زنجیر اشک بر گونه تا پیوند؟
میدانی!من و جاده دوستی بزرگی داریم!نشانه اش سالها انتظار...
قلمم شکست!وحشت وسعت این همه فاصله داغدارش کرد!
کاش باشد روزی که انتظار ها رنگ زوال بگیرد
کاش رد پای سبز امدنت درگرمای کشنده ی نبودنت به زردی نرسیدن ها الوده نشود
کاش...
وباز کاش ای کاش ها نبود...
کاش فاصله ها خط میخورد نبودن ها تمام میشد ستاره ی خوشبختی بر کلاه سیاه رنگ شب های انتظار لبخند سنجاق میکرد!
لبخند های نا تمام ابی...
وکاش روزهای فراق غروب میکرد با طلوعت ای خورشیدم!
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی
نباشه. وقتی همه چیز حل شد
تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من
اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی
تنهام....
یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی
تنهام....
حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون
خوشحالم میکنه اینه که هنوز
نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام..![]()
![]()
![]()
دیشب ، که با من سخن می گفتی ،ناگاه از تو رنجیده خاطر شدم،
و آنگاه آزرده ،بی آنکه دیگر سخنی با تو بگویم،
به کنجی رفتم و نگاه خیسم را از تو پنهان کردم.
به تنهایی ام پناه بردم ، تا بار دیگر بی پناهی را تجربه کنم،
در درون خود بشکنم و بار دیگر رنجهایم را با خودم قسمت کنم،
تو ، اما ، سرت را پایین انداخته بودی ،
ولی نگاهم و سنگینی آن را احساس کردی،
به من نگاه کردی ،
احساس کردم ناگهان چیزی در وجودت فرو ریخت،
و تو باز هم نگاهم کردی.
نگاه اشک آلودم ، به مانند نسیمی،
احساساتت را به تلاطم درآورد،
و تو را در دریای غم غوطه ور کرد.
به طرفم آمدی ،
و دستانم را ، با دستان مهربانت ،
که بارها و بارها ،با آن باران عشق و محبت نثارم کرده بودی،گرفتی.
لبخند تلخی که بر لبانم نشسته بود ، وجودت را لرزاند،
چرا که نشان از غرور شکسته ام داشت ،
و تو بی طاقت گریستی.
ناگاه ، دستهایم را ، به سوی لبهایت بردی...
آه ، چه بی موقع از خواب برخاستم!
چه خوب می بود، اگر تمام رویاها و خواب های خوب به حقیقت می پیوست،
به راستی که چه خوب می بود...
حالا به ارزوش رسیده وسط گلها بود اما نه اونجوری که دلش می خواست با یه کلاه پاره و شالی کهنه شده بود مترسکی که باید مواظب گلها باشه


سرگشته ز يک نگاه بايد بودن
بهر دگري تباه بايد بودن
هر چند که اشتباه است عشق، ولي
پيوسته در اشتباه بايد بودن

مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي
بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
